|
سلام دوستان این بار تصمیم گرفتم در مورد معذل اجتماعی اعتیاد براتون شعر بزارم امیدوارم بتونم با این شعر گامی هر چند نا چیز برای جلوگیری بیشتر از این معذل برداریم وبه امید روزی که جوانان پاک و عاری از هر گونه اعتیاد داشته باشیم. اعتیاد... یوسف چاه را رها کن،یوسفانم را ببین... هر یکی با قیمت رنجی شده نقش زمین... آه ... که یعقوبان فراوانند در ایران ما... کور با وصل غم یوسف شدن کنعان نشین... بیت الاحزان است دیگر خانه های شهر ما... یوسفان خود میفروشند،بر متاعی هیچ،بین... زین بلا کافتادست این تازگی ها در وطن... قدر غم قیمت ندارند یوسفان نازنین... ای طبیب ما دوایی،من دلم از درد سوخت... رحم کن بر حال این یعقوبیان دل غمین... ای شه خوبان نظر کن،من دلم تنگ آمده... بس که گفتم شرح غم را،حال اینان خود ببین... کم مگر غمدیده بودند بچه گان آدمی؟... این بلا دیگر چه بود آخر که کردی بر زمین؟... بر بنی آدم بکن رحمی خدای مهربان... ما نخوردیم ،خورد گندم را،خود باب البنین... ای خدا جان،هی بلا،تا کی بلا،آخر بگو؟... پشت هر رنجی نشسته رنج دیگر در کمین... من غم خود را ندارم،لیک دل عین غم است... بس که خوردم در زمین تو،غم آن و هم این... این کراک لعنتی را ای خدا نا بود کن... رحم کن بر حال ما هیچان کرام الکاتبین...
بشنو... تنها حرف دلیست حرمت زنده بودن را نگه نداشتید.از آن به مرگ پناه برده اید. آه ای خدای من... این بلا سزای کدام گناه بود؟که آتشش دامان جوانان میهنم را سوزاند آه ای خدای من... دلم میخواهد به حال خویشانم گریه کنم،دلم میخواهد قطره قطره آب دریا را گریه کنم،که سیل سان آتش نابودیشان رابخاموشانم،رفیقانم را بدام مرگ دیده ام،چه دردی عظیم تر از این میشناسی؟کودکان همبازیم را کدام بازیگر مهره ی خویش دانست؟که پیش از مرگ مرده اند،آیا دویدن و فریادشان راهنوز باید بازی پنداشت؟اسبها آمده اند.صدای ثم شان گوشم را می آزارد،صدای طبلشان را که بیصداست،و صدای اسلحه شان را که بوی باروت نمیدهد دوست نمیدارم.رفیقانم را بیم مردن است آیا،سبب فریادها و دویدن ها؟یا شوق مردن است؟ نه،کودکی را تصور کن که چاله ایش در آغوش گرفته است،پای از چاله کمی بیرون میگذارد اما به قیمت به چاهی عمیق فتادن،که تاب رها شدنش از آن عمیق نیست. آه ای خدای من... این بلای تازه به دوران رسیده را دوست نمیدارم،این دیو را که پنجگانش خون چکان جوانان میهن است،دهانش بوی گوشت همبازیان کودکیم را می دهد،دوست نمیدارم... آه ای خدای من... دست استمداد به سوی تو دراز میکنم،رحمتی کن،چاره ساز.... توسط خودم
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام.عیدتون مبارک.این شعرم برگ سبزیست تحفه ی درویش
رقص گلها را به ساز مطرب نوروز بین خیز و ای دل با گلان در سور شادی ها نشین مطربان را کار دیگر از کسادی در گذشت خیز و رقصان شو چو گلهای چمن ای دل بر این چند چینی سفره ی هفتاد رنگ غصه را عید آمد عید،دیگر سفره را کن هفت سین خانه را از گرد ها شویی دمت گرم ای فلان خانه ی دل نیز باید شست از این گرد کین روز ها رفتند و شبها،سال دیگر هم گذشت خیز و از این باغ هستی میوه ی شادی بچین روز نو آمد تو از نو همدم تینا بشو دست یاری را مکن پنهان درون آستین شعرای قشنگ تینا کامنتی که توسط آقای قیصری برام گذاشته بودن اگر که رنگین کمونه دفترم... آدما شعرامو رنگی میکنن... یه کسایی مثل تو پیدا میشن... شعرمو پر از قشنگی میکنن... توی این دنیای تیره و سیاه.. هنوزم اهل دلی پیدا میشه... توی این دریای مواج و غریب... یه چراغ ساحلی پیدا میشه... من پر از ترانه میشم وقتی که... میبینم یکی باهام هم سخنه... یکی که مثل همین مزاحما... زخم تازه به دلم نمیزنه... یکی که مرحم زخم اگه نشه... روی زخم من نمک نمیزنه... توی این روزایی که هر کی میاد... مقصدش اونجاست که دل،جون بِکنه.... بی خیالِ، بزار همین بار،آخره... شعر من به غصه و غم نرسه... همسخن اگر چه توی بغض من... اشک پر غمم برام مقدسه... با طلوع پاره ی آخر شعر... شب تیره به سپیدی میرسه... توی اوج نا امیدی از وفا... دل تینا به امیدی میرسه... توسط خودم در جواب شعر آقای قیصری
سلام وقتی اومدم کامنتی رو که دوست عزیزم ملیحه جون (ملی)برام گذاشته بود خوندم بد جوری دلم شکست و اشک تو چشمام حلقه زد.من واقعا برای افرادی که با آزار دادن به دیگران لذت میبرن متاسفم.یکی از همین مزاحمان وبلاگی که از ابتدا ساختن این وبلاگ با منه و مدام به اسم دوست عزیزم( ملی) برام کامنت های توهین آمیز میزاره،باعث شده که ملیحه جون وبلاگش رو حذف کنه. ملیحه، من میخواستم بگم من خیلی وقته که دارم با این مزاحم دست و پنجه نرم میکنم و ایشون مدام هم با اسم شما و دیگر دوستان برام کامنت میزاره چون وجودش رو نداره خودش رو معرفی کنه.اما من از همون ابتدا متوجه ی این مسئله شده بودم و چیزی بهتون نگفتم چون میدونستم که شما شخصیتتون خیلی بالا تر از این حرفهاست.اما عزیزم حذف کردن وبلاگت اشتباهه چون یه همچین آدمایی همین رو میخوان،چون چشم ندارن موفقیت دیگران رو ببینن.تو باید ادامه بدی تا شاید این مزاحما کمی شرم کنند و دست از کارهای پلیدشون بردارن.مگه اینترنت واسه باباشونه یا مهریه ی نه نه شونه.البته این جمله واسه مزاح بود. ملیحه جون خیلی باهات حرف دارم.ازت خواهش میکنم زود تسلیم خواسته های این نوع افراد نشی منظورم حذف وبلاگته. نمیخواستم کلبه ی احساسم رو تبدیل به توهین و نفرت کنم اما ظاهرا چاره ای ندارم.در ابتدا از دوستان عزیزی که این شعر رو میخونن معذرت میخوام که از کلمات رکیک استفاده کردم.البته در این شعر روی سخنم با دوست عزیزم ملیحه ست.
ای تو به خوبی ز همه خوبتر... رفتن یاران سفر فاجعه ست... ترس از این کره ی خر فاجعه ست... باید از این سگ صفتان هجو ساخت... نی که قبا بر تن یاران شکافت... رفتن تو، کار نسازد ،بیا... جز که کند قلب مرا بی نوا... یار بیا تا که بر این قوم پست... با مددت بنده بیارم شکست... ای دل تینا به تو امید وار... کار عدو را به خدا واگذار... توسط خودم بعد از خوندن کامنت عزیز دلم ملی
در ابتدا میخواستم از دوست عزیزی که میاد اینجا و به اسم دیگران برام کامنتای ناجور میزاره خواهش میکنم بره تو وبلاگ ضد مزاحمت و اونجا رو مطالعه کنه من دوست ندارم کلبه ی احساسم جاشو به نفرت و توهین بده. مردم آزاری ز ضعف است ای پسر... قصه ای گویم تو با عقلت نگر... زان همه جنبندگان آسمان ... پشه مینوشد ز خون جگر... همه میگن... همه میگن بهم عشقت ... دلش سنگه... داره میره... ولی عشق تو ... توی قلبم ... با این حرفها نمیمیره... نمیشه از تو خالی شه... دلم... که خون رگهامی... تو میدونی... که بی تو... این غریب خسته میمیره... نزار گم شم توی غمها... بیا... بازم تو پیدام کن... همیشه با تو من تازم ... نگو... هیچ وقت نگو دیره... یه روز حرف دلت این بود ... که عشقم تو دلت شاهه... دارم فکر میکنم... شاید... دلت دیگه ازم سیره... دارم فکر میکنم قلبت... میخواد از من جدا باشه... ولی من با خودم میگم... شاید... تقصیر تقدیره... اشک جادویی من هم ... به دلت اثر نداشت... دل تو اسیر شب بود... شبی که سحر نداشت... باور عشقه دلم ... سخته برای قلب تو... آخه قلب سنگ تو ... از عشق هیچ خبر نداشت... تو کدوم راه گم شدی؟... که دیگه پیدات نمیشه... سفرت به بی وفایی ها ... چرا آخر نداشت؟... وای ... از عشق دروغین تو... وای.. وای ... از آن دل رنگین تو... وای... وای... از سادگی ساده دلم... بین چگونه شده خونین تو... وای... دوستت داشته ام با فریاد ... وای ... زان گوشک سنگین تو... وای... رسم تو کشتن مشتاقان است... وای ... ای یار ز آیین تو ... وای توسط خودم
سلام دوستهای عزیزم . اینم یه شعر دیگه فکر کنم این یکی دیگه به روز باشه . یوسفی پیدا شود؟آیا؟... یوسفی پیدا شود؟ ایا؟...زلیخایم کند؟... شهره ی عشقم کند؟... در شهر رسوایم کند؟... شهد مستیم دهد...فارغ کند من را زنام؟... پیر گردم من ز عشقش...باز برنایم کند؟... ای دریغا بوی عشقی نیست در پیراهنان... یوسفی ای کاش باشد.تا که شیدایم کند... دوست دارم در غم هجران بگریم روز و شب... کور گردم. باز آید یار .بینایم کند... بس که از من کاست این غم ذره ی خاکی شدم... نوری از معشوق کو؟...راهی بالایم کند؟... قطره قطره سوختم چون شمع بی پروانه لیک... قطره ام ای کاش عشقی باز دریایم کند... توسط خودم
سلام دوستای عزیزم.حال و احوالتون چطوره؟بازم من اومدم با یه شعر جدید .بخونید و نظرات ارزشمندتون رو برام بزارید ولی خواهشا اونایی که میخوان نظر بدن که شخصیتم رو زیر سوال ببرن نظر ندن بهتره. نقدی که میکنید سازنده باشه نه اینکه بی هدف و صرفا برای توهین باشه.
پیش چشمان تو شعر دل من بی جان است... بهر چشمان تو جان کندن من آسان است... تا شب تشنه ام از یاد تو سرشار شود... دل دیوانه ی من همسفر باران است... بی وفایی تو از حد تصور بیرون... بهر این با دل دیوانه ی من آسان است... دیگر از چشم من و چشم دلم افتادی... برو ای یار که این عشق مرا پایان است... توسط خودم
سلام دوستان بازم اومدم با یه شعر در جواب دوستانی که راجب شعر قبلیم انتقاد کردن.و گفتن مشکل وزن و قافیه بندی داره نمیدونم با این شعر تونستم جوابشون رو بدم؟ البته باید بگم دوستان شاید در این شعرها اشکالات زیادی هم باشه چون من رشته ام ادبیات نیست پس طبیعیست که اشکالات فراوانی داشته باشه.شما به بزرگی خودتون ببخشید.اما سعی میکنم اشکالاتش رو از نظر ادبی تا حدودی رفع کنم البته با کمک شما.
به طعنه ای که زدی شعر بی ریای مرا... دلم گرفت ز بود تو از همه دنیا... به نا له های غریبا نه ام چه میخندی؟... که کم بود چو بگریی هزار و صد دریا... خیال شعر من از بند وزن آزاد است... چو ارتشی که پریشان شود به وقت بلا... نه کار من بود این شعر و قافیه بندی... برآن سرم که بدانی کمی ز غربت ما... توسط خودم
سلام دوستان عزیز من بازم اومدم با یه شعر جدید.
دیده ی خشکیده... ببار دیده خشکیده ام تو صد دریا... که رفت و برد زخاطر غم صدای مرا... به چشمهای من خسته دل نمی آیی... مگر تویه کور بخواهی ؟دو دیده ی من را... جفا مگر چه خوشی دارد ای رفیق که تو ... نمی کنی دل خود زو دمی برسم وفا... هزار ساله شدم از غم دوساعت هجر... مکن تو بیشترم پیر وزود تر با ز آ... چرا ز جان خودم بیش تر تو را خواهم؟... مگر چه دیده دلم از تو جز جفا و جفا... خموش کن دگر این شمع سینه سوز به دل... چقدر شعر بنالم ز غربت تینا... دو تکه ابر دگر مانده از وجود غزل... که آب و اشک نداردفقط غم است و بلا... توسط خودم همین چند ساعت ب
بازم سلام دوستان گلم حال و احوالتون چطوره؟ خوب و خوش و سلامتید؟خوب خدا رو شکر که همگی سلامتید.باز اومدم تا این شعر و تقدیم کنم به همه ی شما .قابل شما رو نداره.
می خواستم... میخواستم تا تو راهی شم... ولی پاهام کم آوردن... غم و بخت و دست خالی... منو سوی فنا بردن... نشد ثانیه بشمارم...برای دیدن چشمات... وقتی غمهامو میشمردم...همه ثانیه ها مردن... تو اوج بی کسی مرحم به زخم قلب ها اشکه... ولی اشکام باهات رفتن...غما چشمامو آزردن... توسط خودم
بازم سلام به همه ی دوستهای گل و مهربونم.
خوب و خوش و سلامتید؟ انشاء الله که همیشه قطار زندگیتون رو ریل خوشبختی حرکت کنه. دوستان این بار میخوام شعر های دو تا از نور چشمانم.دایی های عزیزم به نام های محمد رضا و حمید رضا کریمی را براتون بزارم.مطمئنم که شما هم مثل من از این اشعار لذت میبرید.
بهانه به دستان شب مده و بیا... بیا و رها کن حدیث چون و چرا... مرا به گردش پرگار خود چه کارم بود؟... شدم چو چرخ پریشان اگر. به لطف شما... زمانه در دل تنگ من آتشی افروخت... کجا توان که نشاندن به آب هفت دریا؟... بسوزم و از غم و ترسم که آه بردارم... که دود سینه ی من گیرد آسمان تورا... مجال من همه این بود و در خور تو نبود... که واگذاریم و بگذری ز راه خدا... هر آن که عشق بورزید کار او زار است... همیشه قصه همین است ...شنیده ام همه جا... مگو مرا که سحر گشت و آفتاب آمد... که صد هزار سیه شب نشسته تا فردا... سروده شده توسط عزیز دلم محمد رضا کریمی www.zendanezendegan.blogfa.com
رفتم که بگویمش نشد...باز نشد... تا باز بگویمش من این راز... نشد... گفتم که بگویمش خیالم چون است... لیکن به زبان شعر و آواز نشد... گفتم به غزل سفره ی دل باز کنم... افسوس که هرگز سفر آغاز نشد... گفتم که به گریه دل او نرم کنم... نا... بود دلم رسول و اعجاز نشد... گفتم که غمش نهم زنم راهی خوش... چون بود غمش در دل. این ساز نشد... او آمد و از پیش نظر باز بشد... از کار"حمید" این گره باز نشد... سروده شده توسط عزیز دلم حمیدرضا کریمی
بارون میریزه اشک ابر تیره رو بوم... نداره این دلم یک لحظه آروم... دلم میخواد ببارم مثل ابرا... بریزم نم نمک تو آب دریا... تو دریای منی آغوش وا کن... منو با مهربونیهات صدا کن... بگیر این تن خسته رو در آغوش... نزار این شمع خسته بشه خاموش... توسط خودم همین چند دقیقه بیش تقدیم به ...
|
About![]()
سلام من تینا هستم . اهل تهران. رشته ی تحصیلیم حسابداری Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
دغدغه های امروزی |